مانی مامانی
X

سلام عسلم گل پسرم

به تازگی 11ماهه شدی. از 10 ماهگی چهار دست وپا میری واین روزا از مبل وهرچیز دیگه ای که گیرت میاد میگیری و بلند میشی فکر کنم دیگه چیزی نمونده راه بیفتی عشقم.

از بعد عید هم که من رفتم سر کار هر روز مامان پروین و مامان اکرم میان پیشت تا من مجبور نشم تو رو از خواب ناز بیدار کنم

تنها مشکلی که تو این مدت داشتیم شیر خشک نخوردن تو بود  این موضوع خیلی منو ناراحت کرد ولی خوب چون غذا میخوردی مشکل خاصی پیش نیومد خدارو شکر.

حالا چهار تا دندون داری و تقریبا میتونی همه چیزو بصورت له شده بخوری. اینقدر تو این مدت شیرین شدی که خدا میدونه هرکاری بقیه میکنن تقلید میکنی،بای بای میکنی، با هر آهنگی که میشنوی شروع میکنی به قر دادن! خیلی هم خوشگل میرقصی خودتو بالا پایین تکون میدی دستهاتم میچرخونی طوری که همه برات ضعف میکنن

تو پارک که میریم دلت میخواد با بچه ها و حتی بزرگها ارتباط برقرار کنی ،طوری که یا با دست میزنی پشتشون یا سرتو خم میکنی تو صورتشون با صدا میخندی تقریبا همه رو وادا میکنی یه عکس العملی بهت نشون بدن

عاشق جوجوهای تو آسمون وپیشی های روی زمینی! دستهای کوچولوتو به سمتشون دراز میکنی و با بازو بسته کردن دستت بهشون میگی بیا بیا.

بع بعی چی میگه: بع بع ، توپ:پوپ ،بابا ماما  ، جاروبرقی: اقی ، اخ:خخخخخ!  قربونت برم فعلا همینا رو میگی

بهت میگیم پات کو؟ گوشت کو؟ دستت دماغت؟ همه رو نشون میدی

خودتم عین جارو برقی رو زمین راه میری وهر چیزی که رو زمین پیدا کنی مثل تیکه های دستمال کاغذی یا خورده نون یا هرچیز ریزی که پیدا کنی با اعلام کلمه خخخخخخخخ! میکنی تو دهنت بعد با شیطنت تو صورت آدم نگاه میکنی تا اگه دیدی داریم میایم سراغت پا به فرار بذاری!

عاشق لباسشویی و وسایل آشپزخونه ای هرجا هم که بریم اگه کسی حرفی از لباسشویی بزنه راه آشپزخونه رو پیدا میکنی ودربست تا آخر اونجا روبروی لباسشویی میشینی!

کمد ها و کشوها هم از دستت در امان نیستن،خلاصه اینقدر شیرین کاریهات زیاد شده که نمیرسم همه رو بگم فقط بدون من وبابا و خونواده هامون روز به روز بیشتر عاشقت میشیم عزیزم

[ جمعه 8 خرداد 1394 ] [ 9:28 ] [ مامان مانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

6 ماهگی که منظرش بودیم

پسر عزیزم بلاخره 6 ماهه شدی

خیلی انتظار این روز رو کشیدم دلم میخواست ببینم وقتی 6 ماهه میشی چطور پسری میشی ...

وحالا میبینم که از همیشه شیرینترو زیباتر شدی.واقعا روزی هزاربار خدا رو شکر میکنم که همچین فرشته ای به ما هدیه داده

فرشته ای که شده تمام زندگی ما.

عزیزم 6 ماهگیت مصادف شد با شب یلدا و ما اون شب برات یه کیک هندونه ای گرفتیم وخونه مامان پروین کلی ازت عکس گرفتیم.

خیلی وقته برات ننوشتم آخه اصلا وقت آزادی برام نمیذاری خوب، ولی خیلی وقتها حرفهایی تو دلم بود که دوست داشتم برات بنویسم ولی اینقدر ازش گذشت که فراموششون کردم

 

عزیزم حالا دیگه 2فصل از زندگیت گذشت و تو وارد سومین فصل خدا شدی،راستش من که اصلا متوجه اومدن و رفتن این 2 فصل نشدم، فقط روزی رو یادم میاد که با عجله رفتم بیمارستان و از لحظه ای که تو رو بغل گرفتم زمان برام متوقف شد،دیگه نه تابستونو دیدم نه پاییز...

تو این مدت اصلا از خونه خارج نشدم فقط گاهی رفتیم خونه مادربزرگها، راستش خیلی وقتها احساس تنهایی میکردم ، انگار از تمام دنیا دور افتاده بودم ، اون روزهایی که تو خیلی کوچولو بودی وخیلی بیقراری و گریه میکردی احساس میکردم من با کوهی از مسئولیت از یاد همه رفتم، ولی هرچی که بزرگتر میشی اینقدر شیرین ودوست داشتنی تر میشی که احساس میکنم تو خودت قراره تمام این تنهایی رو پر کنی ،حس میکنم تو هدیه ای هستی از طرف خدا که اومدی قلبمو مالامال از عشق کنی، اومدی تا دلیلی باشی برای زنده بودن وزندگی کردن ، برای اینکه قلبمو به طپش واداری

 

   

 

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 14 دی 1393 ] [ 21:16 ] [ مامان مانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

۴ماهگی

سلام پسر گلم حالا دیگه ۴ماهه شدی عزیز دلم، این روزا خیلی بامزه و خیلی غرغرو شدی!

وقتی  از چیزی خوشت میاد کلی دست و پا میزنی تا بگیریش ،بعدم سریع میکنیش تو دهنت

گاهی با صدا میخندی،وقتی میذاریمت زمین خودتو بلند میکنی و میخوای بشینی،خلاصه مردی شدی واسه خودت😄

گاهی وقتها خیلی غر میزنی ومن همش سعی میکنم بخوابونمت که به کارام برسم ولی وقتی میخوابی واقعا دلم برات تنگ میشه !

هفته پبش رفتیم عقد خاله ،تو محضر خیلی پسر خوبی بودی و همینطور تو سالن ولی آخر شب نمیدونم یه هو چی شد که کل سالنو گذاشتی رو سرت طوری که من وبابا ومامان پروین وعمو مهرداد مجبور شدیم سریع اونجا رو ترک کنیم ،شبیه این اتفاق شب بله برون خاله هم اتفاق افتاد وخاله آرزو رو حسابی شاکی کرد

ولی نمیدونم چرا تو خونه از این گریه ها نمیکنی.

برای شیر خوردنتم مجبورم راه برم و صدای سشوار ضبط شده رو هم برات بذارم!

خلاصه پسرم این روزا ما به همه ساز شما میرقصیم به این امید که وقتی بزرگتر شدی سر به راه تر بشی عزیزم.

ولی با تمام این حرفها میخوام اینو بدونی که من وبابا عاشقتیم ،عاشق تک تک این لحظات سخت ولی شیرین.

[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 22:00 ] [ مامان مانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

اولین فصل زندگی (تابستان)

مانی عزیزم امروز اول مهر وپاییزه، حالا دیگه پسرم ۳ماهه شدی واولین تابستان زندگیتو پشت سر گذاشتی آرزو میکنم صد تا از این تابستانها رو با شادی و سلامتی سپری کنی ،۳ماهگیت مقارن شد با تولد بابا برای همین یه تولد کوچولو برات گرفتیم که بابا هم یه شمع۳۴ روی کیکت گذاشت😊 

نمیدونم چرا از رسیدن پاییز دلم گرفته،الان که دارم این مطلبو مینویسم ساعت ۴ بعداز ظهره و تو عین یه فرشته تو خواب نازی ،با اینکه تازه امروز رفتیم تو پاییز ولی از بیرون صدای زوزه باد میاد و درختها رو تکون میده این صحنه ها تو قلبم آشوب میکنه ،یاد پاییز و برگ ریزان و مدرسه...

با این حال امسال پاییز برام رنگ دیگه ای داره وقتی یاذم میفته که امسال تو رو دارم قلبم فشرده میشه دلم میخواد زمان به سرعت سپری شه وروزی بیاد که من با شوق دفتر وکتابهای پسرمو جلد میکنم که بفرستمش مدرسه،وای مانی عزیزم یعنی اون موقع رو میبینم ،تو اون موقع چه شکلی هستی؟

راستش از طرف دیگه هم دلم نمیخواد این روزهای شیرین و قشنگتم با تمام سختیهاش زود سپری بشه

میدونم که برای این روزهاتم حسابی دلتنگ میشم ،شاید با دیدن عکس این روزهات اشک بریزم...

وقتی به ۳ماه گذشته فکر میکنم میبینم واقعا چه روزهایی رو سپری کردیم،از یادآوری بعضی صحنه ها خندم میگیره مثل وقتی که بابا برای ساکت کردنت ،تو رو میگذاشت روی شونش و تقریبا تو خونه میدوید(۱،۲،۳،۴)!😁 

یا وقتهایی که دیگه صدای سشوارو صداهای وسایل برقی ضبط شده کفاف نمیکرد وما مجبور میشدیم نصف شبی جارو برقی روشن کنیم ،اون وقت صبحش سعی میکردیم جلوی همسایه ها آفتابی نشیم😁

خلاصه روزهای عجیبی بود عزیزم

[ سه شنبه 1 مهر 1393 ] [ 15:19 ] [ مامان مانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

۲ماهگی مانی

سلام عزیزم ،امروز ۲ماهه شدی کوچولوی من، جالب اینجاست که ۲ماهگی تو مصادف شد با پنجمین سالگرد عقد من وبابایی😊

چقدر خوشحالیم که امسال تو سالگرد عقدمون یه فرشته کوچولوی ۲ماهه داریم این بهترین وبزرگترین هدیه ایه که خدا بهمون داده، 

عزیزم این روزها هم برای تو وهم ما خیلی سخت میگذره آخه تو کوچولوی ماه ما بخاطر ریفلاکست شبها اصلا خوب نمیخوابی و اکثر شبها تا ساعت ۴و۵صبح بیداری وما رو دوشمون میچرخونیمت نمیدونی چقدر من و بابایی دلمون برات کبابه،تمام آرزومون اینه که تو زودتر خوب شی،البته دکتر گفته این مشکلو اکثر نوزادها دارن و دوره اش که طی بشه خوب میشی ولی ما واقعا طاقت گریه هاتو نداریم ،اونم اون گریه های سوزناکی که شبها میکنی.

من خیلی شبها باهات حرف میزنم بهت میگم غصه نخور کوچولوی من ،زندگی اینقدرها هم سخت نیست،خیلی زود خوب میشی ومیبینی که دنیا جای قشنگیه، میبینی که مامان و بابا چقدر دوستت دارن و تمام تلاششونو میکنن تا پسر نازشون از زندگیش لذت ببره،تا هیچ چیزی آزارش نده،تا خوشحال باشه و خوشبخت...

اینو بهت قول میدیم عزیزم،پس همیشه لبخند بزن وخوشحال باش،اینطوری ما هم به آرزومون میرسیم عزیزکم

[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 19:45 ] [ مامان مانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

چهل روزگی پسر دلبندم

باورم نمیشه عزیزم ،امروز چهل روزه شدی .

چهل روز نفس گیر گذشت،خیلی سخت و خیلی شیرین بود، الان که فکرشو میکنم باورم نمیشه منی که اینقدر خوش خواب بودم تو این مدت چه شب بیداریها که نداشتم ولی با وجود نازنین تو اصلا احساس خستگی نمیکردم، تو این مدت ۱۵روز خونه مامانی بودیم باقیشم مامان پروین اومد پیشمون موند، مامان بزرگهات واقعا تو این مدت برات سنگ تموم گذاشتن وحسابی برات زحمت کشیدن

عزیزم حالا دیگه یه کم جون گرفتی وهر روز داری شیرین تر میشی ،از۲۲روزگی شروع کردی به خنده های ارادی تو بیداری ،از۱۵ روزگی سرتو به دنبال اشیا و بخصوص جغجغه میچرخونی و دنبال میکنی، حالا دیگه چهره های آشنا رو میشناسی و بهشون لبخند میزنی، منو که میبینی لبخندمیزنی و دست و پا میزنی و دهنتو باز میکنی واگه بلندت نکنم شروع میکنی به نق نق کردن! عاشق این لحظه هاتم😄 

عزیزم تو این مدت خیلی دل درد داشتی ،خیلی بیقراری میکردی،من و بابا هم خیلی ناراحت بودیم، خیلی وقتها بابا میذاشتت رو شونش و در حین قدم زدن باهات حرف میزد وجالبه که توهم آروم میشدی و مثل یه موش از اونجا نگاه میکردی و با دقت گوش میکردی😆

عزیزم همه آرزوم اینه که بعد از این دل کوچولوت زودتر خوب شه ودیگه بیقراری نکنی ،وقتی آرومی وچشمهای خوشگلتو باز میکنی وبرای خرسهای موزیکالت دست وپا میزنی واقعا دنیا برام روشنتر و زیباتره ، انگار تو این لحظات حس خوشبختی به قلبم هجوم میاره

[ چهارشنبه 8 مرداد 1393 ] [ 19:09 ] [ مامان مانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

خوش اومدی پسرم

مانی عزیزم ،زندگی من،چطور از احساسات دو هفته اخیرم برات بنویسم روزهایی که زیبانرین و شگفت انگیزترین روزهای زندگیم بودند،تو الان دو هفته است که قدمهای کوچولوتو به این دنیا گذاشتی،روز ۳۰\۰۳\۹۳ در میان بهت و حیرت واشکها و لبخندهای ما به دنیا اومدی ،خاطره اون روز هنوزم منو به گریه میندازه هنوزم وقتی نگات میکنم فکر میکنم خواب میبینم باورم نمیشه این موجود کوچولو وناز پسر کوچولوی خودمه ،همونی که براش لالایی میخوندم ،همون که شبها خوابشو میدیدم ، وای مانی من ،نمیدونی از داشتنت چقدر احساس خوشبختی میکنم ،فرشته کوچولوی من ،اون لحظه رو هرگز فراموش نمیکنم،لحظه ای که برای اولین بار از من جدات کردن و تو به شدت گریه میکردی ولی وقتی صورتت رو چسبوندن به صورتم یه دفعه آروم شدی، اون لحظه انگار تمام دنیا رو دادند به من ،و از اون لحظه شدی همه زندگی من ، دوستت دارم پسرم،خوش اومدی به قلبم...

[ شنبه 14 تير 1393 ] [ 20:46 ] [ مامان مانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

از طرف بابا

مانی ما ۹۳.۳.۳۰ به دنیا آمد. خوش آمدی پسر.

[ يکشنبه 1 تير 1393 ] [ 9:29 ] [ مامان مانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

مامان تو مرخصی

سلام کوچولوی من ،بلاخره من به آرزوم رسیدم واتاقت چیده ومرتب شد نمیدونی چقدر نگران بودم که به موقع آماده نشه آخه ما یهویی تصمیم گرفتیم پنجره ها رو دوجداره کنیم وبرای اتاق تو بالکن شیشه ای بزنیم تا در مقابل سرما وگرماوآلودگی حفظت کنه ،خوب یه کم دیر اقدام کردیم ولی بلاخره با تمام حرص خوردنها ونگرانیها تموم شد، ولی همه اومدن کمک کردن که بعدش خونه رو کنند مثل دسته گل😊 نمیدونی چقدر از دیدن اتاق به هم ریختت غصه میخوردم برام شده بود آرزو که مرتبش کنم وبچینم وتزیینش کنم ،البته نمیدونی چقدر بقیه زحمت کشیدن تا من کاری نکنم ،همه درودیوارها وکل خونه رو حسابی تمیز کردن فرشها رو هم دادیم بیرون شستند ،چندتا کوچولوشم مامان اکرم خودش شست...بابایی که دیگه نا نداره از بس این چند وقته کار کرده ولی حالا هم خونه خیلی تمیز شده هم اتاقت خیلی خوشگله ،منکه از تماشاش سیر نمیشم راستی الان یه هفته ست که اومدم مرخصی ،حالا دیگه دوتایی بعد ازرفتن بابایی میگیریم میخوابیم تا ۱۰،بعدشم میریم خونه مامان اکرم تا غروب که بابایی میاد دنبالمون ،عزیز دلم دیگه چیزی به اومدنت نمونده الان تو هفته ۳۸هستم ونهایتا تا یکی دو هفته دیگه روی ماهتو میبینم ،سعی میکنم این روزها برات لالایی بخونم تا باهام بیشتر ارتباط برقرار کنی ،نمیدونی هنوز نیومده چقدر عاشقتم ،عاشق لگد زدنها وسکسکه کردناتم نمیدونم شاید بعدها دلم برای این روزها تنگ بشه روزهایی که تو وجود خودم داری رشد میکنی وفقط مال خودمی ،روزهایی که تو درونم حست میکنم،بخشی از وجود خودمی ،کاش همیشه پیشم باشی ،مال من باشی حتی وقتی بزرگ شدی،همیشه پیشم بمون...

[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 13:14 ] [ مامان مانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

هفته ۳۳ام

سلام گل پسر مامان ،چطوری وروجک خوشگل، اون تو خوش میگذره؟

من وبابایی که خیلی دلمون میخواد زودتر پسر کوچولومونو ببینیم ولی خوب تو اصلا عجله نکن مامانی ،فعلاتوهفته ۳۳امی، ما هم عجله نداریم فقط میخوایم پسرمون صحیح وسالم باشه

من وبابا دوران پرفراز ونشیبی رو تو این مدت گذروندیم، پر از نگرانیها وحساسیتها،واقعا نمیدونی که طفلکی بابایی تو این مدت چی کشید شاید بیشتر از من نگران تو بود و واقعا هر کاری از دستش برمیومد کرد تا خیالش راحت باشه که برای پسر کوچولوش تو این مدت هیچ مشکلی پیش نمیاد، مدام تو اینترنت وخبرها دنبال بهترینها برای تو بود و راستش دیگه این حساسیتها هم خودشو اذیت میکنه هم منو خسته،با این حال خودش در مسایلی که مربوط به تو باشه اصلا کوتاه نمیاد وهرفداکاری که برای سلامتی من وتو لازم باشه دریغ نمیکنه وحتی تو این کار بیش از حد خودشو به زحمت ودردسر میندازه و نگرانیهاش تمومی نداره،خدا میدونه وقتی به دنیا بیای برات چیکارا میکنه😆 خلاصه خبر خوب اینکه تو بهترین پدر دنیا رو داری ودیروز که روز پدر بود من از طرف تو روزشو بهش تبریک گفتم

[ چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 ] [ 20:23 ] [ مامان مانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد